
*هوشنگ ابتهاج*

گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم
یادم و از سر بدر کن چه بد کردم نکردم
روز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم
توی ایینه ی دیروز کاشکی فردا رو میدیدم
با تو عشق آمد و گم شد هرچه بود زیرو زبر شد
لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد
گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم
فکر آزار و خطر کن چه بد کردم نکردم
عشق اولین تو بودی با تو من عشقو شناختم
ای تو عشق اخرینم رفتی و درد رو شناختم
با تو من عشقو شناختم با تو من زندگی ساختم
از کسی گلایه ای نیست اگه باختم به تو باختم
گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم
یادم و از سر بدر کن چه بد کردم نکردم
هر کسی پس از تو امد خلوت منو بهم زد
تو رو باز به یادم اورد اگه از عاطفه دم زد
هر کسی پس از تو امد خلوت منو بهم زد
سرنوشت من نبوده سرنوشتی که رقم زد
روز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم
توی ایینه ی دیروز کاشکی فردا رو میدیدم
با تو عشق آمد و گم شد هرچه بود زیرو زبر شد
لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد
گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم
فکر آزار و خطر کن چه بد کردم نکردم
گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم
عشقمو از سر بدر کن چه بد کردم نکردم
اردلان سرفراز
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه ی رو به رویم شش دسته خوشه ی زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان ...
کاش تنها نبودم ...
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
کاش تنها نبودی...
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه ها مان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و…
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن ...
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن :
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه؛ خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
به جای پختن کلوچه ی شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی، می شود چیزهای دیگر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ .....
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم
((زنده یاد حسین پناهی...))
یک هدیه برای دوست داران احمد شاملو در ادامه ی مطلب

می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد ؟
اون به من، یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم می گم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم ،دستم میگه
منو توی آینه نشون می ده
می گه این تویی، نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا ؟
آینه می گه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشید و با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می شکنه، هزار تیکه می شه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسها با دهن کجی به هم می گن
چشم امید و ببُر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون
اردلان ســــــــــــــرفراز
ادامه مطلب یه مهمونیه حتما ببینین
درون اینه ها درپی چه می گردی ؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه ی خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل ََکه درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون اینه ها در پی چه می گردی ؟
فریدون مشیری

تو شب گم می شدم وقتی
هم خونه، خواب گل می دید
همسایه از خوشه ی خواب
سبد سبد خنده می چید
وقتی تو شب گم می شدم
ستاره شب شکن نبود
میون این شب زده ها
هیشکی به فکر من نبود
آوازه خون کوچه ها
شعراشو از یاد برده بود
چراغا خوابیده بودن
شعله شونو باد برده بود
آخ اگه شب، شیشه ای بود
پل به ستاره می زدم
شکست ِ آینه ی شبو
نیزه ی خورشید می شدم
آخ اگه مرگ اَمون می داد
دوباره باغ می شدم
تو رگ ِ یخ بسته ی شب
نبض ِچراغ می شدم
آخ که تو اقیانوس شب
سوختنمو کسی ندید
تو برزخ ِبیداد ِشب
هیشکی به دادم نرسید
تو اوج ویرون شدنم
تو شب دم کرده ی درد
کسی دعا نخوند برام
هیشکی برام گریه نکرد
وقتی تو شب گم می شدم
دلم می خواست شعله بشم
رو سایه های یخ زده
دست نوازش بکشم
دلم می خواست آشتی بدم
تگرگو با اقاقیا
خورشید مهربونی رو
مهمون کنم به خونه ها
آخ اگه مرگ امون می داد
دوباره باغ می شدم
تو رگ یخ بسته ی شب
نبض چراغ می شدم
** ایرج جنتی عطایی**
راستی دوستای گلم چندتا عکس هم به مناسبت ولنتاین واسه ولنتاینیا گذاشتم ادامه مطلب رو ببینین ضرر نمی کنین...
♥ღღ♥ احمد شاملو♥ღღ♥
*´¨`*•.?.ღღღ?♥♥¸.•*´¨`*•.¸♥♥¸.•*♥¸.•**´¨`*• (^^♥^
پیش به سوی مرگ...
... تولدم مبارک
ღღ^♥^¸**´♥¸.•*´ ¨`*•,+e*`*r*´.i^♥ღ ¨`*•,+e*`*r*´.i^♥
اگه لحظه گم شه در من ♥ I love U ♥ اگه من جدا شم از من
اگه آغوش شکستن ♥ I love U ♥ بشه تکیه گاه این تن
اگه دست سایه ی غم ♥ I love U ♥تو شبام ستاره چین شه
اگه خورشید رسیدن ♥ I love U ♥ نیمه ی تار زمین شه
تا تو باشی تکیه گاهم ♥ I love U ♥ من میشم کوه تحمل
میزنم با این صبوری ♥ I love U ♥ به شب یکی شدن پل
اگه با بغض ترانه ♥ I love U ♥ همه واژه ها بمیرن
اگه باز گلای احساس ♥ I love U ♥